اسكندر بيگ تركمان
566
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
كه بآرزوى ملاقات او از عراق متوجه خراسان شده راه دور و دراز طى مينموديم او بمقابلهء عساكر منصوره درنيامده فرار برقرار اختيار مينمود و بدين بهانه مستمسك بود كه پدرم كه پادشاه است رخصت مقابله با پادشاه قزلباش نداده و درين آمد شد ولايت خراسان از عبور لشكر طرفين پايمال سم ستور و رعايا و زير دستان آواره و بيخانومان شدهاند حالا پدر بزرگوار عالم فانى را وداع نموده سلطنت ماوراء النهر و تركستان و بلخ و بدخشان به آن و الا نژاد قرار گرفت و اضداد و بنى اعمام را دفع نموده او را منازعى نماند و كمال تمكن و استقلال يافته و عموم سپاه اوزبكيه مطيع و فرمانبردارند و ما به جهت استخلاص ملك موروث بخراسان آمده كمر همت بتسخير آن بستهايم و انشاء الله تعالى درينمرتبه تا استرداد آن دست ندهد معاودت بمركز دولت ممكن نيست . اگر نصايح مشفقانهء ما را بسمع رضا اصغاء نمايد اولى اين است كه دست از ملك خراسان كه قديما داخل ايران و موروثى يكصد سالهء اين دودمانست بازداشته در مقام اتحاد و الفت و اعتذار بوده باشد كه ما نيز به جهت جمعيت آوارگان و آسودگى بيچارگان ديار خراسان بمضمون الماضى لا يذكر عمل نموده بساط منازعه و انتقام درنورديده با او در مقام محبت و دوستى و الفت باشيم و در استقامت امور دولت او سعى نموده بمال و لشكر معاون و مددكار باشيم و اگر پنبهء غفلت در گوش مصلحت نيوش نهاده ابواب دوستى مسدود گرداند و در مخالفت و عناد الحاح و اصرار نمايد و بطرق سالها گذشته در مقام مكر و حيله نبوده باشد و از عار فرار كه در هنگام استقلال و اقتدار پسنديده عالميان نيست انديشيده بىتأمل پاى مردانگى در معركهء كارزار نهد كه ديگر گنجايش بهانه نمانده و در هر محل مصلحت داند تلاقى فريقين كه سالهاست كه عالميان چشم انتظار بر آن دارند قرار دهد كه آنچه مقدر الهى باشد از پردهء خفا بجلوهگاه ظهور آيد و خلايق از آسيب عبور و مرور هر دو لشكر خلاصى يابند و الا دانسته باش كه ما ملتفت بويرانههاى خراسان نشده بتوفيق الله تعالى اشهب تيزكام انديشه را بعزم رزم آن عالى نژاد در حركت آورده تا بلخ و بخارا عنان يكران باز نميكشيم و خداى داند كه از آسيب لشكر قيامت اثر در آن ديار چه طوفان بلا خيزد و اين ابيات در آن نامه مندرج گرديد : شعر كه اى دوحهء خاندان كرم * ز من گوش كن عاقلانه سخن ( ! ) ندارم تمناى آن مرز و بوم * كه آرم ببلخ و بخارا هجوم گر اين كينه ور لشكر بيشمار * گذار آورد جانب آن ديار شود مال تاراج و مردم اسير * و بال چنين را به گردن مگير سخن بشنو از گفت من سر مپيچ * بدين ماجرا بيش از اين در مپيچ كه تا بلخ پاينده ماند به تو * چنان ملك فرخنده ماند به تو و روح الله بيك يساول صحبت ذوالقدر را كه حامل مكتوب مذكور بود روانه فرموده موكب فيروزى نشان بجانب مشهد مقدس در حركت آمد و چون حضرت اعلى شاهى ظل اللهى